اگه من مثل درختا ایستادم
ریشه هام تو دستای تو محکمه
رگهام از تو خون می گیره شب و روز
من و با اسم تو می شناسن همه
****
پ ن 1: ممنــــــــــونم
پ ن 2: ممنــــــــــونم
پ ن 3: ممنــــــــــونم
خوبي...؟
اومدم يه سؤال كنم و برم..
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......
حرف آخر.
آن خطات سه گونه خط نوشتي...
يكي او خواندي لا غير...
يكي را هم او خواندي هم غير...
يكي نه او خواندي و نه غير او.......
آن خط سوم منم.....آن خط سوم منم....
*******************************
پ ن 1: با تشکر از وب راه شب
پ ن 2: تقدیم به اونی که....
پ ن 3: تقدیم به همه ی اونایی که....
مهربانم!
ببخشمان از اینکه خیلی وقتها از یاد می بریمت !
ببخشمان که تمام لحظات در خود فرو رفته ایم !
ببخشمان که به جای شکر نعمت هایت و شکر آنچه را که داده ای از نداده ها شکایت می کنیم !
ببخشمان که قدر آنچه را که داده ای را نمی دانیم !
خدایا به داده ها و نداده هایت شاکریم .
بگذار که تمام لحظه هایمان، در بودها و نبودها، دادها و نداده ها، در تمام خوشی ها و ناخوشی هایمان که همه و همه حکمت توست! فقط یاد تو یاریمان دهد... که عشق وفادار تویی.....
جینی دختر کوچولوی
زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به
مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2
دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش
خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این
گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این
گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : '''' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک
سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها
می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت
چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.''''
جنی قبول کرد.. او
هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود
که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو
انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن
بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب،
وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز
میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی
پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار
تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک
شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
-
نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای
تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های
چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : ''''شب بخیر کوچولوی من.''''
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
-
نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم،
اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : ''''خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.''''
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی
گفت : '''' پدر ، بیا اینجا.'''' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو
باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک
دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی
مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل
مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب!
این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می
مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا
اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به ما داده.
من
در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال
شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی
که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .
وقتی قدرت فهم من
بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک
دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک
میکند.
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را
عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده
شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و
تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله
ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از
میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت
بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .
خدا
گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان
خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و
فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این
وجود بار ما در سفر سبک تر است .
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به
خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار
دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای
باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور
از معبرهای ترسناک پرواز کند.
ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و
در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک
به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی
نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط
لبخند میزند و می گوید : پابزن
اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.
یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!
یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم
من هر روز یک انسانم
باد می وزد ...
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان پزشک پرسیدم: شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد با نه؟
روان پزشک گفت: ما وان حمام را از آب پر می کنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که آب وان را خالی کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است.
روان پزشک گفت: نه! آدم عادی در پوش زیر آب وان را بر می دارد.
شما می خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
اووووووووووو بابا همیشه که قرار نیست زندگی اونطوری که تو دوست داری پیش بره.
اسمش رو شه. زندگی....
حالا این نشد یه چیز دیگه. سخت نگیر. یه چیزی میشه دیگه.... تو فقط قوی باش. همین کافیه...
*****************
وقتی از دست زندگی عصبانی هستی باید چی کار کنی؟؟؟
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشك یه گوشه ای نشسته بودند.
گنجشك
نر به گنجشك ماده اظهار محبت می كرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی.
دوستت دارم. عاشقتم.چرا به من كم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فكر كردی من كم
قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوك منقارم تخت و
تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.
باد كه مسخر سلیمان بود
پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی كرد و فرمود اون گنجشك ها رو
بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشك نر گفت خوب ادعاتو اجرا كن بینم.
گفت من چنین قدرتی ندارم.
سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟
گفت
خوب شوهر گاهی جلو همسرش كلاس میاد یه خالی ای می بنده.عاشق كه ملامت
نمیشه. من عاشقم.یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما
محل نمیذاره.
حضرت به گنجشك ماده گفت اینكه به تو اظهار محبت میكنه چرا محلش نمیدی؟
گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشك دیگه رو.
مگه تو یك دل چند تا محبت جا میگیره؟
این كلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت كه تا چهل روز گریه می كرد و فقط یك دعا می كرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی كن.

****************************
كنكور امسال همه رو غافلگير كرد...
به خصوص منو
حالا بايد چي كار كنيم؟؟!!
تا وقتی تموم نشده همش با عصبانیت ار خودت می پرسی: اه پس چرا تموم نمی شه؟ و همش منتظری که زودتر بگذره و راحت شی. وقتی اومد و رفت و گذشت و تموم شد. اولش باورت نمی شه که واقعا تموم شده باشه ولی یه کمی که می گذره از خودت می پرسی: واقعا گذشت؟!! کم کم شروع می کنی به افسوس خوردن واسه گذشته و ... این قصه ادامه پیدا می کنه.
.................................
پ.ن1: گذشت. کنکور امسال هم گذشت.
پ.ن2: از همه ی دوستانی که به من سر زدن و بهشون سر نزدم عذر می خوام و ممنونم.
تو زندگی آدم ها همیشه یه دوره هست که احساس خلا می کنن. احساس نیاز. احساس ضعف. اینکه تنهان یا تنها گذاشته شدن. توی این دوره حس می کنن خدا تنهاشون گذاشته و توی زندگیشون حسش نمی کنن. بعد فکر می کنن که مشکل از اوناست که یه همچین حسی دارن. حس بی ایمانی ، حس ضعیف بودن و حس تنهایی و گاهی هم ناامیدی. نا امیدی از همه چیز و همه کس. و اون وقته که فکر می کنن به قول تو ایمانشون ضعیف شده.
در این که خدا همیشه با ماست و هیچ وقت تنهامون نمی ذاره هیچ شکی نیست، چون علاوه براینکه خودش اینو گفته، خودمون هم اینو تو زندگیمون حس کردیم در شرایط مختلف. وقتی توی مشکلی هستی و ناامید و ناراحتی و فشار زندگی رو روی شونه هات حس می کنی، فکر می کنی که تنهایی و هیچ پشتیبانی نداری. ولی وقتی یه مدت بعد مشکلت حل شد و برگشتی و به عقب نگاه کردی خودت از اینهمه ناراحتی و ناامیدی خندت می گیره و از این ناراحت می شی که چرا اینقدر ضعیف بودی و میبینی که اون زمان خدا بیشتر از همیشه کنارت بوده و تو فقط چون ناراحت بودی وناراضی ندیدیش و نخواستی که ببینیش. اون وقته که میشینی یه گوشه و بیشتر فکر می کنی و دنبال یه راهی می گردی که به خاطر کوتاهیت از خدا معذرت خواهی کنی و دنبال یه راهی واسه جبران. می دونی همه ی اینا واسه چیه؟ واسه اینه که اون مشکل بزرگت کرده. توی اون مشکل که بودی چیزای زیادی ازش یاد گرفتی و تونستی از اون مشکل واسه خودت پله بسازی واسه بالاتر رفتن. مثل دوران بچگی و حالا. مقایسه کن. مقایسه کن زمانی و که بچه بودی و حالا که به بلوغ فکری رسیدی رو. میبینی که از خیلی کارای بچگیت خندت میگیره و حتی گاهی خجالت زده می شی از کارایی که زمان بچگیت انجام دادی. اون زمان به نظرت درست می اومد و به نظرت بهترین راه بوده ولی حالا که فکر می کنی میبینی مسخره ترین راه رو واسه حل مشکلاتت انتخاب کردی. و حتی بچگانه ترینش رو. حالا همین مسئله رو برای زمان حال و 20 سال بعد تصور کن. که 20 سال بعد داری به حالای خودت می خندی و حتی غبطه می خوری که ای کاش اون زمان درک حالا رو داشتی می تونستی بهتر تصمیم بگیری.
خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی ذاره به خصوص زمان مشکلات. خدا مهربونه و می دونه که بنده هاش بهش نیاز دارن. هیچ مهربونی وقتی می دونه کسایی که دوسشون داره بهش نیاز دارن تنهاشون نمی ذاره حتی اگه اون اشخاص اون مهربون رو دوست نداشته باشن. یا بهش کم توجه باشن.
هیچ وقت فکر نکن خدا تنهات می ذاره چون اصلا اینطور نیست. خدا تو زندگیت کمرنگه چون تو کمرنگش کردی. خدا دیده نمی شه چون تو نمی خوای ببینیش. تو زندگیت ضد حال می خوری چون خودت می خوای که ضد حال بخوری. احساس یاس می کنی چون خودت می خوای که مایوس باشی.احساس تنهایی می کنی چون خودت می خوای که تنها باشی.
و همه ی اینا می تونه نباشه اگر تو بخوای. اگه بخوای می تونی خدا رو تو زندگیت داشته باشی به صورت کاملا روشن، واضح و علنی. می تونی این فکر رو در خودت پرورش بدی که الان که اینجایی و داری اینو می خونی و یا چیزی می نویسی خدا کنارته و داره نوشته هاتو می خونه. و بهت لبخند می زنه چون داری چیزی می نویسی که به خودت و دیگری آرامش بده. خودت و دیگری رو که نوشته های تو می خونه آروم کنه و بهش بگه بیشتر و دقیق تر ببینو با چشم دل ببین نه با چشم سر. با قلبت حسش کن نه با دستات. و با روحت تنفسش کن نه با بینیت. هر چند که همه ی اینا هم ممکنه. می تونی با چشم سر ببینی. می تونی با دستات حسش کنی و می تونی با بینیت تنفسش کنی. می تونی وارد جریان خونت کنیش و از همه ی اینها لذت ببری که خدا هنوز با ماست.
یاد بگیر به خاطر همه چیز از خودت و خدات تشکر کنی. هر چیز هر چند خیلی کوچیکی. تشکر کردن آدم رو امیدوار می کنه و حس خوبی تو آدم بوجود می آره. تشکر کن به خاطر تمام آفریده های خدا. به خاطر همه ی داده و نداده هات. تشکر کن به خاطر مشکلی که خدا پیش روت قرار داده، که می تونست مشکلت خیلی بزرگتر و عمیق تر باشه. تشکر کن به خاطر اینکه اگه مشکلی بهت داده صبر و استقامت و توان مقابله و مبارزه با مشکل رو بهت داده. فقط باید همت کنی همین.تلاش کنی تا به مقصود خودت و خدات برسی. تشکر کن حتی به لبخند بچه ی کوچیکی که کنار خیابون بهت می زنه. از گل ها به خاطر زیباییشون. از درختا به خاطر میوه هاشون. از هوا به خاطر اکسیژنی که تو تنفسش می کنی. و همه چیز و همه چیز. این بهت نشاط می ده. حس مهم بودن حس خوب بودن.
خدا مشکلو سر راهت می ذاره که تو بزرگ شی. که تو رشد کنی و قد بکشی. تا تو به تعالی برسی. به سعادت. پس می بینی که خدا نه تنها، تنهات نمی ذاره بلکه اونقدر دوست داره که این مشکلات رو پیش روت می ذاره تا زودتر به خدا برسی و بتونی خودتو بکشی بالا تا برسی بهش. به خوبیه مطلق برسی. باید تنت بدی هایی رو تجربه کرده باشه تا معنای خوبی رو بتونی بفهمی و درک کنی. باید تنت با خنجر نامردی و خیانت خون آلود شه تا بتونی خوبیه بعد از اونو تجربه کنی و ازش لذت ببری و دوسش داشته باشی.
اگه کسی ناراحتت کرد. اگه کسی بهت ضربه زد. تو با خوبیهات بهش بفهمون که کارش درست نبوده . به خوبیهات شرمندش کن. با خوبیهات بهش بگو که: تو بنده ی خدایی. تو جزئی از وجود خدایی. جزئی از یک مهربون. جزئی از یه قدرت الهی. پس طوری رفتار کن که شایسته ی این مقام باشی. شایسته این موهبت که جزئی از یک کل مطلق و بی انتها باشی.
من معتقدم هر اتفاق یا پیشامد تو زندگی واسه اینه که ما یه درس ازش بگیریم. یه درس بزرگ. یاد بگیریم و از اون استفاده کنیم واسه خوبتر شدن و بهتر شدن خودمون. واسه هر چه بیشتر راضی نگه داشتن معبودمون از خودمون. همیشه از تو هر پیشامدی از خودت بپرس که من از این اتفاق باید چه درسی بگیرم. اینم یادت باشه که درسهای خدا به آسونیه درسای مدرسه ای نیست. به همین راحتی که تو یه کتاب رو بخونی و بعد بری و امتحان بدیش. امتحان خدا هم مثل امتحانای مدرسه نیست. درساش سخته. امتحانش سخته ولی زود بزرگت می کنه. هر درس خدا و امتحانش برابر میشه با چند پایه تحصیلی مدرسه. پس بیشتر فکر کن. بیشتر تامل کن. و ببین خدا می خواد که تو از این اتفاقات چه درسی بگیری. بعدش امتحانت می کنه ببینه تونستی درسش خوب یاد بگیری و می تونی از امتحان سربلند بیرون بیای یا نه.
اینم بدون هر وقت تو زندگیت مشکلی پیش اومد بدون که خدا هنوز دوست داره. بدون که خدا هنوز به فکرته ( و هنوز ازت ناامید نشده)
واسه به خدا رسیدن دنبال راه حل نکرد. راه حل خودش می آد سراغت فقط باید با دقت ببینی. خدا رو تو یه شاخه گل ببین که بچه ای اون از شیشه ی ماشینت می آره تو و ازت می خواد که ازش بخری. خدا رو تو کمک کردن به یه پیرزن ببین که می خدا با یه سبد خرید از خیابون رد شه. خدا رو تو شکوفه ی یه درخت ببین و ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
{یهو حس کردم باید بنویسم. واسه خودم. حس کردم حرفایی که همیشه به دیگران می گفتمو باید برای خودم بنویسم. بنویسم تا یادم بمونه. تا بهشون عمل کنم. تا نشم مثل آدمایی که فقط بلدن حرفهای خوب بزننو شعار بدن و لی خودشون هیچ وقت عمل نمی کنن. نوشتم تا یادم نره منم یکیم مثل همه با همه ی مشکلاتم. با همه ی ناراحتی ها و ناامیدی ها. اینکه منم تو برهه ای از زمان خدا رو تو زندگیم کمرنگ می کنم چون زندگی اونطوری که من می خواستم نبوده برام و هیچ وقت فکر نمی کنم که شاید مشکل از من بوده که زندگیم طبق روال پیش نرفته و همه ی مشکلات رو می ذارم گردن خدا و ازش دلگیر میشم که چرا فلان خواسته ی منو بهش جواب ندادی و برام برآوردش نکردی. نوشتم تا یادم بمونه که منم مثل همه ی اوناییم که یادشون می ره در برابر همه ی اونچه خدا بهشون داده باید تشکر کنن. اینکه خدا اگر چیزی به ما می دهد از سر لطفه . هیچ اجباری نداره برای دادن نعمت هاش به ما. یادمون می ره در برابر خوبیها و داده هاش تشکر کنیم در صورتی که هیچ وقت یادمون نمیره در برابر خواسته های اجابت نشدمون گله کنیم و دلگیر شیم و حتی خدا رو تو زندگیمون خط بزنیم. نوشتم تا یادم باشه که در همچین مواقعی که خدا خط خورده شد باز هم نشونه هاش تو زندگیمون بود و اون هیچ وقت ما رو از تو لیست بنده هاش خط نزد و سعی کرد با نشونه هاش باز هم به ما بگه که من خدای شمام . منم که شما رو آفریدم. شما به من محتاجید . چرا منو از یاد بردید. ما نشونه هاش رو میبینم و یه خوبیه دیگه و تازه اون موقع ست که می فهمیم چه اشتباهی کردیم. ای کاش برامون درس عبرت می شد. ولی...
دلگیرم از خودم به خاطر همه ی نامهربونی هام. به خاطر همه ی تندی هام. به خاطر همه ناسپاسی هام. به خاطر همه چیزهایی که گرفتمو تشکر نکردم و نگرفتمو گلایه کردم. به خاطر اینکه چشمام همیشه بسته بود. به خاطر اینکه ندیدمو نخواستم که ببینم. به خاطر همه چیز.
اینا رو نوشتم تا تقدیمش کنم به تو. تا دیگه ایمانت ضعیف نباشه . تا دیگه نمازات قضا نشه، تا دیگه نگی که بهش توکل نداری. تا دیگه بهش بی اعتماد نباشی. تا دیگه فکر نکنی که بهت توجه نداره. تا دیگه تو زندگیت ضد حال نخوری تا دیگه خدا رو واسه فقط منافع خودت نخوای. تا بتونی حسش کنی تا بهش عشق بورزی. تا همیشه واقعا شاد باشی و فقط تظاهر به شادی نکنی. تا با ایمان دنیا رو بگذرونی و با ایمان از این دنیا بری.}
- این پست می تونه هم مخاطب خاص داشته باشه و هم مخاطب عام و هم می تونه اصلا مخاطب نداشته باشه...
ای مومنان چرا چیزی می گویید که خود انجام نمی دهید؟
نزد خداوند، بسیار ناپسند است که چیزی را بگویید که خود انجام نمی دهید.
بی گمان خداوند کسانی را دوست می دارد که در راه او صف زده ، کارزار می کنند چنان که گویی بنیادی بهم پیوسته و استوارند.
سوره ی صّف. آیات ۲و۳و۴
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
- اگر خدا خواهد
خدا به سه طریق به دعا جواب می ده
میگه آری و اونچه می خوای بهت می ده
میگه نه و چیز بهتری بهت می دهد
میگه صبر کن و بهترین رو بهت می ده...
* صبر می کنیم![]()
* خدا جون یه کمی بیشتر احتیاج به توجه دارم...
"خدا، انسان و عشق"
این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند
و این است آن پیمانی
که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم
و خلافت او را در کویر زمین تعهد کردیم.
ما برای همین "هبوط" کردیم
و این چنین است که به سوی او باز می گردیم
"دکتر علی شریعتی"
امروز واقعا روز خوبی بود. یه روز خوب. بر خلاف دیروز که داشتم دیوونه می شدم امروز واقعا حس های خیلی خوبی داشتم.
به خاطر این احساس خوب از داداش خوب و مهربونم که مثل بارون پاک و مهربونه، مثل خورشید آرامش بخش و صبوره، مثل طوفان شیطونه ، مثل خاک شیرین زبون و مثل نسیم دوست داشتنی ممنونم و باز هم ممنونم.
امیدوارم سایه های خوشبختی همیشه رو زندگیت باشه و همیشه تو زندگیت احساس خوبی داشته باشی و موفق باشی و منم باشمو از موفقیت هات کلی کیف کنم :)
ممنونم داداشیه خوبم![]()
![]()
![]()