دوست داشتن بدون امید،
باز هم یک خوشبختیست
"بالزاک"
******
پ.ن1: خدایا قدرت درک نشانه ها را به ما عطا کن و قدرت و شهامت استفاده از آنها را به ما بده.
پ.ن 2: خدایا ممنونم ازت به خاطر اینکه به من فرصت دوست داشتن رو دادی. حتی بدون امید...
پ.ن 3: اگر دل نمی خواهد عاشق نمی شود...
اگر چشم نخواهد نمی بیند.....
اگر دست نخواهد نمی گیرد ......
و هیچ یک از اینها را
اگر خدا نخواهد نمی شود....
خواب خوب است بخواب ...
در پس خواب شیرینت
قصه پیداست بخواب....
قصه ناز گلی بحر یه ناز
و
عروسک در خواب
و چه شیرین است این خواب
در پس حادثه ای دوست بخواب...
با تشکر از مسعود
من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه ی بودن وا بود
و خدا می داند...
بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود...
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دلبستگی ام می فهمید

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشتو جهنم چه شکلی هستند؟"، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکیاز آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگوجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آبافتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حالبودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلندداشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتیمی توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنهاغمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورشروی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
- - - - - - - - - - - - -
فال من (30/10/88)
در خــــرابات مغــــــــــــان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
خدا جون دوست دارم
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو بهم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه قدم می زنه
گریه نمی کنم نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتقاق نصفه نیمه ام که
یهو میون زندگی افتادم
******
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخیه نابو داره
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم...
احسان خواجه امیری
می خواستم بگم همه ی ناراحتی هایی که برامون پیش می آد تقصیر خودمونه
می خواستم بگم همه زجری که از بعضی چیزها تحمل می کنیم تقصیر خودمونه
می خواستم بگم اگه من الان احساس دلتنگی می کنم تقصیر خودمه
می خواستم بگم اگه من دوسش دارم تقصیر خودمه
می خواستم بگم اگه بغض تو گلومه تقصیر خودمه
می خواستم بگم اگه تموم فکر و ذکرمو پر کرده تقصیر خودمه
می خواستم بگم ...
ولی دیگه نمی گم... دیگه نمی گم که همه ی اینها تقصیر خودمه... نمی گم تقصیر خودمونه...
چون دیگه نمی دونم تقصیر ماست و تقصیر اشتباهات و کوتاهی های خودمونه یا بخشی از قسمت ماست...
- - - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن1: هیچ وقت به قسمت اعتقاد نداشتم...
هیچ وقت نتونستم به قسمت اعتقاد پیدا کنم...
هیچ وقت نتونستم اشتباهات خودم رو بذارم تقصیر قسمت...
پ.ن2: کی می دونه قسمت چیه؟
کی می دونه قسمتش چیه؟
پ.ن3: آجی میگه "یه چیزایی هست که از دست ما خارجه.. فراتر از قدرت و توان ماست...
یه چیزایی هست که نمیشه کنترلش کرد. به هر حال اتفاق می افته... "
یعنی به این می گن قسمت؟؟؟!!!!
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از چاه بیرون بیاورد، برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنند و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد برود روی خاك ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه میداد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو راه انتخاب داریم:
اول: اینكه اجازه بدهیم مشكلات، ما را زنده به گور كنند
دوم: اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
دوستان عزیز شما کدام راه را انتخاب میکنید؟؟؟
می دونم که یه روز می فهمم
می دونم که خدای من کمکم می کنه که حتما بفهمم.
فقط باید صبر کنم. منتظر بمونم تا وقتش برسه و من بتونم علاوه بر فهمیدن خیلی چیزا رو کنارش درک کنم.
می دونم که اون روز می رسه....
خدا جون ممنونم که صبر کردنو خیلی خوب به من یاد دادی....
....
برای دیدن شیطان باید به نام صدایش زد. اما امروزه چه کسی این نام مسخره، این نام غیر رایج را می داند. با این همه، او اینجاست. صبور و شکیبا. وفادارترین عاشق موجود. در کمین جزئی ترین اشتباه.در کمین ان لحظه ای که افکارش ا به خیالات تضعیف شده ی ما تحمیل کند. فکر او هرگز اشتباه نمی کند. متقاعد کننده است، متقاعد کننده تر از فکر خداوند، متقاعدکننده تر از هر فکر دیگری. مثل یک قضیه ریاضی، با وضوحی جاودانه. فکری متشکل از سه کلمه: چه فایده دارد، چه فایده دارد.
....
زن آینده، کریستین بوبن
*******
خدا هست. همیشه هست و همیشه وجودش حس میشه...
سلام به همگی
عیدتون مبارک...
امیدوارم همیشه خوشحال و همیشه مملو از خدا باشید...
شاد باشید در پناه حق...
اگه من مثل درختا ایستادم
ریشه هام تو دستای تو محکمه
رگهام از تو خون می گیره شب و روز
من و با اسم تو می شناسن همه
****
پ ن 1: ممنــــــــــونم
پ ن 2: ممنــــــــــونم
پ ن 3: ممنــــــــــونم
خوبي...؟
اومدم يه سؤال كنم و برم..
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......
حرف آخر.
آن خطات سه گونه خط نوشتي...
يكي او خواندي لا غير...
يكي را هم او خواندي هم غير...
يكي نه او خواندي و نه غير او.......
آن خط سوم منم.....آن خط سوم منم....
*******************************
پ ن 1: با تشکر از وب راه شب
پ ن 2: تقدیم به اونی که....
پ ن 3: تقدیم به همه ی اونایی که....
مهربانم!
ببخشمان از اینکه خیلی وقتها از یاد می بریمت !
ببخشمان که تمام لحظات در خود فرو رفته ایم !
ببخشمان که به جای شکر نعمت هایت و شکر آنچه را که داده ای از نداده ها شکایت می کنیم !
ببخشمان که قدر آنچه را که داده ای را نمی دانیم !
خدایا به داده ها و نداده هایت شاکریم .
بگذار که تمام لحظه هایمان، در بودها و نبودها، دادها و نداده ها، در تمام خوشی ها و ناخوشی هایمان که همه و همه حکمت توست! فقط یاد تو یاریمان دهد... که عشق وفادار تویی.....
جینی دختر کوچولوی
زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به
مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2
دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش
خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این
گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این
گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : '''' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک
سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها
می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت
چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.''''
جنی قبول کرد.. او
هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود
که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو
انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن
بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب،
وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز
میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی
پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار
تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک
شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
-
نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای
تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های
چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : ''''شب بخیر کوچولوی من.''''
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
-
نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم،
اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : ''''خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.''''
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی
گفت : '''' پدر ، بیا اینجا.'''' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو
باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک
دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی
مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل
مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب!
این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می
مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا
اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به ما داده.
من
در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال
شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی
که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .
وقتی قدرت فهم من
بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک
دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک
میکند.
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را
عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده
شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و
تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله
ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از
میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت
بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .
خدا
گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان
خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و
فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این
وجود بار ما در سفر سبک تر است .
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به
خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار
دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای
باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور
از معبرهای ترسناک پرواز کند.
ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و
در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک
به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی
نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط
لبخند میزند و می گوید : پابزن
اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.
یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!
یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم
من هر روز یک انسانم
غاده السلمان (شاعر روسی)
باد می وزد ...
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان پزشک پرسیدم: شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد با نه؟
روان پزشک گفت: ما وان حمام را از آب پر می کنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که آب وان را خالی کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است.
روان پزشک گفت: نه! آدم عادی در پوش زیر آب وان را بر می دارد.
شما می خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
اووووووووووو بابا همیشه که قرار نیست زندگی اونطوری که تو دوست داری پیش بره.
اسمش رو شه. زندگی....
حالا این نشد یه چیز دیگه. سخت نگیر. یه چیزی میشه دیگه.... تو فقط قوی باش. همین کافیه...
*****************
وقتی از دست زندگی عصبانی هستی باید چی کار کنی؟؟؟
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشك یه گوشه ای نشسته بودند.
گنجشك
نر به گنجشك ماده اظهار محبت می كرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی.
دوستت دارم. عاشقتم.چرا به من كم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فكر كردی من كم
قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوك منقارم تخت و
تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.
باد كه مسخر سلیمان بود
پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی كرد و فرمود اون گنجشك ها رو
بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشك نر گفت خوب ادعاتو اجرا كن بینم.
گفت من چنین قدرتی ندارم.
سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟
گفت
خوب شوهر گاهی جلو همسرش كلاس میاد یه خالی ای می بنده.عاشق كه ملامت
نمیشه. من عاشقم.یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما
محل نمیذاره.
حضرت به گنجشك ماده گفت اینكه به تو اظهار محبت میكنه چرا محلش نمیدی؟
گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشك دیگه رو.
مگه تو یك دل چند تا محبت جا میگیره؟
این كلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت كه تا چهل روز گریه می كرد و فقط یك دعا می كرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی كن.