تبليغاتX
دختر ماه
من ماندم و دنیایی حرف ناگفته

 

چند روز پیش خیلی بی حوصله رفتم سراغ کتابخونه بابام تا یه کتاب واسه خوندن پیدا کنم. دنبال یه کتاب فلسفی می گشتم تا جواب سوالامو پیدا کنم. آخه یه مدتیه ذهنم خیلی مشغوله و مثل همیشه پر از سوال. چشمم افتاد به کتاب «پرنده ها چرا به دلخواه نمی خوانند؟ » خیلی توجهم رو جلب کرد. روش نوشته بود داستانی برای کودکان و نوجوانان. یک کتاب خیلی قدیمی، اونقدر قدیمی که تمام برگ هاش زرد شده. خوندمش. کتاب خیلی جالبی بود. کاش می تونستم همشو واستون بذارم که بخونیدش.  ولی بخش هایی که به نظرم قشنگتر بود رو واستون می نویسم.

وسط های کتاب موبوط به پیرمرد و پیر زنیه که بچه دار نمی شدند

- سالهای سال بود که پیرمرد ماهیگیر و زنش چشم به در داشتند. اما در باز نشد و فرزندی را که آرزو داشتند نیامد. ولیکن پیرمرد امیدش را به اندازه ی روشنی یک خورشید روشن می دانست.

و عاقبت...

 

این جملات چیزهایی بود که پیرمرد ماهیگیر بچه ی از راه رسیدش یاد می داد.

- یک ماهیگیر هیچ وقت پارو و تورش را از دست نمی دهد.

 

- دریا همیشه آرام نیست. دریا تکان دارد. مثل اینکه همیشه توی آبها زلزله هست و تو باید روی آبهای لرزان زندگی کنی، بجنگی، شکست بخوری و پیروز شود!

و هیچ وقت نگو خسته شدم خسته شدم. دریا خستگی نمی شناسد!

 

-  + یعنی تنها به صید بروم

   + آره فرزندم، تو ماهیگیر بزرگی می شود.

   + او نگاهی به خروارها آب انداخت و به موج های کوچک، به موج های بزرگ، به مه دریا، به مرغان دریایی، به آبهای آبی رنگ دریا نگریست. خود را پر از قدرت دید، پر از جرات دید، و با خود گفت: در مفابل دریا را دارم، با دریا رو به رویم، پارو می زنم و قایقم را به دریا می برم. من بر می گردم.

 

- در مقابل خشم دریا خشم مکن. با حوصله و خونسرد باش! با شتاب پارو مزن! آرام و آسوده قایق بر موج های بلند سوار می شود، موج های بلند زودتر تو را به ساحل می رساند. اما اگر خشم کنی و بترسی هرگز به ساحل نخواهی رسید.

 

- خشمگین نشو، وقتی گرفتار طوفان شدی، قایقت را سبک کن، ریسمان دهانه تور را باز و ماهیها را آزاد کن تا قایق سبک تر و آزادتر روی موج های سنگین سوار شود. موج سنگین قایق سنگین را غرق می کند. برای ماهیگیری همیشه وقت هست، خودت را برای یکبار صید به خطر نیانداز، دریا همیشه پایدار است، اما تو هم باید زنده باشی.

اینا شاید به ظاهر خیلی ساده باشند و حرفایی که همشه و زیاد می شنویم ولی گاهی یادآوری یک چیز کوچیک و ساده و ابتدایی می تونه تحول ایجاد کنه یه تحول خیلی بزرگ.  پشت هر جمله از این نوشته ها یک کتاب شایدم بیشتر حرفه. راستش این کتاب خیلی بیشتر از اون کتابهای فلسفی که من توش دنبال جواب سوالام می گردم کمکم کرد. و ممکنه جواب سوالای خیلی های دیگه باشه. فقط یه چیزو نفهمیدم و اینکه اسم کتاب چه ربطی به محتوای اون داشت؟ من که نفهمیدم. اوایل کتاب درباره مبارزه انسان ها با سگ ها بود بر سر غذا و آخراش هم درباره ی دریا.  اگه تونستم حتما متن کتاب رو واستون می ذارم.

*******************************************

من نیستم. یه مدتی نیستم. می خوام فکر کنم. می خوام تنها باشم و فکر کنم. به خدا  به زندگی. به خدام به خودم به زندگیم به گذشته به حال به آینده. به هدفم و ... و دنبال چیزی که گمش کردم. یه چیز خیلی مهم که خیلی وقته گمش کردم و جای خالیش تو زندگیم به وضوح دیده می شه. کمک کنید. من به کمک و راهنمایی شما احتیاج دارم.

 

راستی کسی زبان طبیعت و بلده؟ کسی می تونه کمک کنه به من برای اینکه بتونم به زبان طبیعت باهاش حرف بزنم. با گل ها و درخت ها، با خاک. زمین و آسمون. من با اینکه تو طبیعت بزرگ شدم ولی هنوز نتونستم یاد بگیرم که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم. اگه کسی می دونه و می تونه کمکم کنه خیلی منون می شم که ...

                           طولانی شد ببخشید ولی شاید جبران یه مدت نبودن بشه.                                                                            

                                                                                                        فروزان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

خدایا 

      به داده هایت شکر .

            به نداده هایت شکر .

              به گرفته هایت شکر .

 

چون

     داده هایت نعمت .

           نداده هایت حکمت .

               و گرفته هایت امتحان است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

یك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستی كه زیبایی آفرینش خدا وصف ناپذیر بود. نگاه می كردم و خداوند را برای كار عظیمش می ستودم . در حالی كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسید:« آیا مرا دوست داری؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خدای من هستی.»

بعد پرسید:« آیا اگر از نظر جسمی مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتی؟» پریشان خاطر شدم. به دستها، پایها و مابقی اعضای بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهای زیادی ناتوان خواهم شد. كارهایی كه الان بسیار طبیعی به نظر می رسند. اما با اینحال چنین جواب دادم:« كمی مشكل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند چنین ادامه داد:« آیا اگر نابینا بودی، باز هم آفرینش مرا دوست داشتی؟» كمی فكر كردم. «چطور می توانستم چیزی را كه نمی بینم دوست داشته باشم؟ » اما در همین حال به یاد نابینایان زیادی افتادم كه اگر چه نمی دیدند، ولی باز هم خداوند و آفرینش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در این مورد كمی مشكل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسید اگر ناشنوا بودی چطور، آیا به كلام من گوش می كردی؟»

چطور می توانم چیزی را كه نمی شنوم، گوش كنم!

اما فهمیدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گیرد بلكه با قلب هم انجام می شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولی باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار دیگر پرسید:« آیا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستیدی؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان این عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامی دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نیست ، شكر گذاری های قلبی ما، زمانی كه شرایط سخت است خود نوعی پرستش است.

سپس چنین جواب دادم :« حتی اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسید :« آیا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»

با شجاعت و اطمینان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زیرا تو تنها خدای راستین هستی!»

از پاسخی كه داده بودم ، احساس رضایت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می كنی؟»

جواب دادم:« من كامل نیستم ، فقط یك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی كه همه چیز بر وفق مراد تو است، از من خیلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می كنی؟»

هیچ جوابی نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گویی كه پیش تو نیستم؟

درخواستهایت را با بی تفاوتی عنوان می كنی؟ و چرا بی وفایی؟

اشك ها همچنان از گونه هایم جاری می شد.

چرا این قدر از من خجالت می كشی؟

چرا پیغام های خوش را نمی رسانی؟

چرا به هنگام سختی و جفا به نزد دیگران می روی تا اشك بریزی، در حالی كه من شانه های خود را در اختیار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامی كه كاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت كنی، بهانه های مختلف می تراشی؟

به دنبال جوابی می گشتم، ولی هیچ پاسخی نداشتم.

«اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر این است كه من خواسته ام تا تو از این نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهایی بخشیدم تا مرا خدمت كنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی.

كلام خود را برای تو كشف كردم، ولی تو از این دانش استفاده نكردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهایت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشی ، ولی چشمان خود را بر گرفتی . خادمین خود را نزد تو فرستادم ، ولی تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی كه دور شوند.

صدای دعای تو را شنیدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آیا حقیقتاً مرا دوست داری ؟»

نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟»

فوق از تصورم ، حیرت زده بودم . هیچ عذری نداشتم . چه چیزی می توانستم بگویم !

قلبم گریست، و هنگامی كه اشكهایم جاری شد، چنین گفتم :«ای خداوند، خواهش می كنم مرا ببخش. من لیاقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنین پاسخ داد:« این فیض من است ، ای فرزندم.»

گفتم: چرا مرا می بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتی گریه می كنی ، دلم برایت می سوزد و من هم به همراه تو گریه می كنم. وقتی از شادی فریاد بر می آوری ، من نیز با تو شادی می كنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو امیدواری خواهم داد. اگر بیافتی ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم كشید. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه این اندازه با صدای بلند گریه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا این حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اینچنین قلب خدا را به درد بیاورم؟

از خداوند پرسیدم :« چقدر مرا دوست داری؟»

خداوند دستهای خود را باز كرد و من دستهای سوراخ شده اش را دیدم.

به نام  خداوند ، بر پا شدم تا برای اولین بار دعا کنم و دست دعا برافراشتم خدایا دوستت دارم

 

                                با تشکر از و خداوند کجا نیست؟

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  |